|
ميگن اگه يه اشتباه رو براي بار دوم انجام بدي..ديگه اسمش اشتباه نيست، حماقته !!! |
ديشب يه كاغذ برداشتم و خواستم نامه اي بنويسم واسه خدا...
بلكه اينجوري صدامو بشنوه ، با خودم گفتم تيري است تو تاريكي !!!
غافل از اينكه ... 
من تير انداز خوبي نبودم !
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 10:10 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 4:42 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
كه به انبوه خيالم نكند طعنه زند
و نشستم به نگاه تاريخ
كه مرا مي نگرد
ديگر انگار تمام است
لحظه رقصيدن و نوشيدن جام عشرت
تو به من مي نگري
عقربه درهيجان
و من اما آرام
خسته از هر تپش و وهم و هراس
مي ميرم
كاشكي شاخكي از گل نرگس رويد
روي قبر سنگي ام ...
دلم شاخه اي از گل نرگس مي خواد...
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 3:43 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
دلم گرفته است ایوانی نیست که به خیال نوازش شب در آن آرام گیرم خوشبحالت فروغ ! که در آغوش شبی ،آرام. من که دورم کرده اند از هر چه شب و تاریکیست و به پهنای صورت آسمان قسمم دادند به دروغ ، که ستاره گان از برایم به شمار ش گیرند و چراغ ها افروزند و مرا به آفتاب معرف خواهند شد... غافل از اینکه من از ماه خوشم می آید من به غربت موهوم ابدیت در تعبیدم خوشبحالت فروغ خوشبحالت . . . مرزها را بردار دردها را بگذار اما برجای برو از اینجا خیال! هان ؛ برو! پرواز کن ، اینجا نیست جایت آری ، جای تو زندان نیست من و دل می مانیم تو برو در گذر از هر چه غم و تنهاییست من و دل می مانیم چیست باکت!؟ من که میبینی در اینجا هستم.. ز جفاییست که بر دل شده است من اسیر دردم ، باله گانم بسته است تو برو ! پرواز کن ، پرواز از چه می ترسی؟از هبوط؟ آنچه در تقدیر توست ، آسمان آبیست نه سقوط و تعدیل ، کاش در دنیای تو در اوج بودم اما ؛
نه! جاي من آنجا نيست ، من و دل می مانیم 16/02/2008 1:06am of Saturday

روشنايي در قعر تاريكي و سكوت . . .
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 10:0 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
در بحبوحه تاريخ. . . مكان: لاهيجان - خانه ما واسه تو رو خواهرت قراره بياد ديگه؟ راستي تو تونستي بري تو site uni؟ من: سلاااام با مرااااام! ممنون خوبم. teh نيستم خانومي 2روزه كه اينجام. کوفتی مون خبری نیست!تازه بي خيال بابا حالا مگه چه شاهكاري اند.من كه همه نمره هامو از حفظم : تاريخ 8
دوستم: آهاا جون خودت تو مي افتي؟! ok كه اينطور! پس با اين حساب من مشروط ميشم ديگه! واي زهرا نه خدا نكنه و اينجا بود كه من عين كسايي كه (مي بخشیدا بهش زنگيدم !!!همون زنگ زدم بهش!
من: 10 چيه! 10 بريم كه همه واحدا هاپولي بشه! 7 صبحم ديره تو ميگي 10! دوستم : سلام ..خوبي تو..رسيدن به خير..مگه اينجوري بهم زنگ بزني! من: 8:۰۰ دانشگاه باش !البته بايد 7-7:30 مي رفتيما ..اما محض برخي احتمالات همون 8 خوبه.دوستم 8 ها!!! سر ساعت اونجايي ها من منتظر بمون نيستما ميرم انتخاب واحد .گفته باشم! دوستم: باشه من 7 و نيم به بعد راه ميافتم ؛ 8 دانشگاهم... من: آزي مياد يا نه؟بهش گفتي؟اصلا ميدونه فردا ثبت نامه؟ دوستم: آزي كه مي گفت 11 بريم... من:
دوستم: باشه زهرا جون..ميبينمت .تو تا كي اينجايي؟ من: من تا دوشنبه هستم ديگه...بعدش ميرم... حالا فردا ميبينمت ديگه ، پول موبم سر به فلك الافلاك كشيد..
دوستم: باشه جيگر..فدات شم .. later see u
من: تي فدا !
دوستم: باشه باااااا 8 ديگه! فدات شم...باي من: آاا قربون تو !واي دوستم منم برم بخوابم كه دارم ميميرم از خستگي...شبت بخير عزيزم.خداحافظ دوستم: آره گلم برو استراحت کن..تا فردا..خوب بخوابی.بای **** و اما صبح ؛ **** نمي دونم كجاي خواب دلچسبم بودم كه ناگهان موبم به صدا در آمد : I will forget my dreams Nothing is worried seems
...from all the زدم تو سر گوشي و به روياي شيرينم پيوستم كه دوباره.. i will forget my dreams Nothing is .... اي مرگ!!! با چشاي بسته از خواب گوشيم و كه افتاده بود پايين برداشتم و ....:
الو...
- سلام زهراجون ..كجايي پس؟ من تو ساختمون آموزشم..رفتي مالي؟ -هااا ااااا( وآااااااااااااااااااااااي مادر من بي زهرا شدي!!
م م م من ، آره ، نه! چيزه! مگه ساعت چنده؟؟
- زهراااااااااا
- نه ه ه ! جون من؟ولي 8:10 دقيقستا!!! عجب ساعت مزخرفيه نظر تو چيه عزيزم؟
- زهرا خفه ات مي كنم !
- ولي من دوست دارم...
- ميدم قبرتو همينجا جلو آموزش بكنن!!!
- هميشه شرمنده ام ميكني آرامگاهم جلو آموزش نباشه.جلو ساختمون فني مهندسي بساز .. اونجا هواش بهتره .. مي دوني كه...ازون لحاظ
-(خنديد
-باشه باشه عزيزم .خونسرديتو حفظ كن تو الان عصباني هستي .ميگم واسه اينكه فكرت متمركز شه يه برگه انتخاب واحد بردار واسه منم پر كن تا زهرايي بياد !
- پاشو بچه پررو پاشو بيا ... - من 20 min ديگه اونجام...
20 min من شد 38 min... ,.......... خلاصه رفتم ثبت نام و برنامه هاي افتضاح درسي و دردسراي تازه... راستي تاريخ وو قبول شدم... ناپلئوني خدايش بيامرزد ... >>>>>>>>>>>** اين بود خاطره اي از من پس اندازم در حساب سودي ندارد جيب من طاقت مشروطي ندارد..

زمان : جمعه 19 بهمن 86 ساعت : ..بذار نيگاه كنم ...خونده نميشه ،
همون حدوداي 10-11 شب بود گويا !
طرح ومحدوده عملياتي SMS میبخشید پیامک : شب قبل از ثبت نام و انتخاب واحد -اتاقم
روي تخت داراز كشيدم و به پوستر روي ديوار خيره شدم...
و ناخودآگاه ميرم توابرهاي محو و بي پروا يي كه زمينه پوستر شده با متنش هم نوا ميشم:
خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي را...
و افكارم كم كم در تيرس اين سوال قرار مي گرفت :
خدايا پس چرا من تو را ندا...
كه يهو با آهنگ محبوبم تروا كه واسه sms موبم گذاشتم از تو ابرا تلپي افتادم زمين...
دوستم:
سلام زهرا جان ؟ خوبي عزيزم. تهراني ؟ من فردا ميرم واسه انتخاب واحد .
من هرچی سعی کردم باز نشد!
فردا خودم ميام . منم رفتم سايت اكانتم هم باز شد اما ازاون نمره های
)فحش ميم و خ
خورده باشن
الو .. الو .. سلام ! دوست جون حالت خوبه؟ چه شادي واسه خودت
!!!
جدا ديره؟ باشه كي بريم پس؟
به به!!! اون كه از 7 دولت آزاده!البته اون كه غم نداره همش 9 تا واحد داشت كه تازه 4 تاشم حذف كرد! اون راحت نباشه من باشم! بهرحال منم الان بهش sms ميدم...يا مياد يا نه ديگه ولي تو دوستم جون من 8 دانشگاهي ها!
قربونت...تا فردا راس...؟
بعدش تا اومدم ببينم كه داشتم قبل sms و اين تلفن به چي فكر مي كردم.. خوابم برد.![]()
سلام دوستم .خوبي؟ چيزي شده عزيزم صبح به اين زودي!!
؟![]()
![]()
! زحمتت ميشه فقط قبلش به وصيت آخرم عمل كن ،مي خوام اگه ميشه
نذار ناكام از دنيا برم
) آره ه ه ؟؟؟!!! مياي يا بيام چنان زهرايي ازت بسازم كه خودتم نفهمي كدومشي!![]()
...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 1:27 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
چيزا نخوردم تا حالا ! هم قلبم سالمه سالمه بدون هيچ شكستگي و به آتل بندي هم نيازي نداره!!
!
من خودم و never درگير اين احساساتي شدنهاي بچگانه نميكنم كه بخوام بعدها زارش رو بزنم چون ميدونم عاقبتش اينه كه روز اول اينجوري
هستيم و 2 روز بعد تر
!!!
(البته يه دفعه
نزديك بود .. اما خب بموقع از توهم اومدم بيرون اون بنده خدا رو هم از شر خودم خلاص كردم...فقط يه خورده اوائل حس بدي داشتم )
اينايي هم كه مي بينيد برگرفته از تخيل واحساسات نابم مي باشد![]()
نميدونم چرا ولي اينجور احساسات رو دوست دارم...بودن در تنهايي و آرامش و سكوت
عشقمان در زنجير نگاه هم بود..
اما تو ؛
عاشقي را كشتي
و من اكنون اينجا !
زير خروار پر از خاطره هاي زخمي
محو در پيچ و خم كوچه احساس و خيال .
و زمان مي فهمد
كه من از حادثه ها بيزارم.
تو فقط حادثه اي بودي
بي تعزير...
و من اكنون آزاد
در كويري بي روح مي روم پاي پياده
رد زنجيرت را
روي قلب خسته ام
خالكوبي كرده ام..
مي روم
جاي ماندن ديگر نيست...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 10:28 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
ااااااااااااااااااه من كه باز نميتونم كامنت بذارمممممم چرااااااااااااااااا سلااااااااااااااااااااااام به همگي من اومدم با يه عاااااالمه سوتي خرابكاري تو هرچي امتحان تاريخ و كلهم اجمعين عمومي هاس!! و با حرفاي شايد كمي بامزه كه تو جريان اين امتحان و دانشگاه واسم پيشومد!!!! البته تو پست بعدي از سوتي هام و پست بعدتر ايشالاا يه خاطره جالب از يه پسربچه 8 ساله ميگم ! دلم واستون همتون يه ذره شده بود....!!! از همتون ممنونم كه با اينكه اين مدت نبودم منو اين دفتر خاطراتم رو فراموش نكردين و اومدين واسم يادگاري هايي گذاشتين كه حالا با خوندنشون ديگه خودم رو تنها نميدونم... دوستان گلم من نميدونم چرا هنوز نمينونم تو وبلاگها كامنت بذارم. كادر كامنت رو اين سيستم من باز نميشه!!! اگه كسي ميدونه چه جوري ميشه اين مشكل رو حل كرد لطفا بهم بگه تا من دوباره بتونم بيام و از مطالب زيبايي كه مي نويسين تعريف كنم چون واقعا بي نظيره و حيفه كه آدم بياد به وبلاگ و اونارو بخونه اما نتونه نظري بده...انقده دلم ميسوزه!!!! ******************* BTW: Pray to me I beg u my dear God nomrehaye ghashangemoono too site uni zadan vaaaaaaaaaaaay vay God save me from dangerous wrong spelling ro bikhiyal mioftamo chi migi baw!!!!
![]()