|
ميگن اگه يه اشتباه رو براي بار دوم انجام بدي..ديگه اسمش اشتباه نيست، حماقته !!! |
حسين عليهم السلام بيشتر از آب تشنه لبيك بود ، افسوس كه بجاي افكارش ، زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند. دكترعلي شريعتي تاسوعا و عاشورا هم رفت... كاش دستهايم خالي نمي ماند... سلام دوستان اين 2روز رو شمال بودم..واسه من كه تمام بچه گيام اونجا بودم ، سخت بود كه تو اين روزهاي ناب حسيني اينجا تو تهران باشم. نه اينكه بگم آدم پاك و مومني ام اما خب يه حسايي بهم الهام شد كه جاتون خالي حسابي به دلم يه حال اساسي داد... البته مطمئنم كه شما ها هم اين حسارو تجربه كردين...خوشبحال اونايي كه قدر اين حالتارو بدونن و اونو تو خودشون حفظ كنن. من كه لياقتش رو ندارم با اين گناههايي كه مي كنم! مامانم اينا الان دارن اونجا آش نذري مي پذن..البته مامانم كه نه ! همسايهمون اومده داره ميپذه ...مامانم هم كمك مي كنه D : والا مامان من كه قرمه سبزي هم بلد نيست چه برسه آش فاطمه زهرا!!! ووووووي انقده دوس دارم .البته مامانم آشپزيش حرف نداره ها فقط اين يه قلم جنس رو (قرمه سبزي رو ميگم)خوب ازاب در نمياره !!! حيف كه اينجا م.صبح رسيديم تهران..كاش اونجا بودم. امشب تو مسجد محل ما يه مراسميه به اسم دفن شهدا كه هيئت ها از محله هاي مختلف شهر ميان اونجا...خيلي باحاله..عالميه واسه خودش مثل اينجا نيس يه صفاي ديگه داره...كاش ميدو نستيد...اونوقت من بايد اينجا باشم لعنت به اين تاريخ اسلام و اون واحداي چرت و پرت ديگه كه شنبه امتحان بايد بدم.. اگه اين امتحانا نبود كه الان اونجا بودم!!! حالا ولش كن بگذريم..راستي من هنوزم نمي تونم كامنت بذارما نميدونم اين لعنتي چه مرگش شده...اه دلم مي خواد واسه همتون نظر بذارم . دلم تنگ خيلي شده واسه همتون... (راستي يه دقه چشاتون رو ببندين ، اين واسه آفتاب جونم است چون خيلي URGENT بود اينجا مي نويسم واسش ، كسي نخونه لطفا: آفتاب جون يه حرفايي ميخوام بگم بهت كه شايد كمكت كنه اما خب كادر كامنت باز نميشه ...مي دوني يه جورايي جواب چراهاي تو رو فهميدم...!!!و به جوجو حق ميدم كه.. اوو پسر يخي گفتم چشاتو ببند !!! ..آره آفتاب جون مي گفتم ،شايد بدونم چرا اون هنوز بهش sms ميده و باهاش در ارتباط است.. بعدا توضيح كاملش رو واست ميگم .فقط بدون از نظر من واسه اون قضيه منتفي است.. و الان تو تو قلبشي . Just you my dear, Now Don't Cry Because Of He Is Really Felt In Love With You. Be SuRe گل من. )


+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 12:53 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
يه پيامك فوري ديگه : سلام دوستان. بازم معذرت! هنوزم كه هنوزه نميدونم چرا كادر كامنت باز نميشه ، دوستان گلم كه مياين و دعوتم مي كنين كه بيام آپ زيباتون رو ببينم مثل داداش نويد گلم،موج ديوانه عزيز ، sky و غريبه عزيز و آقاافشين و آفتاب جون،..و.... و همه دوستان ديگه كه بهم لطف داريد.. ديروز يه لحظه مشكل بر طرف شدو منم با خيال راحت واسه خودم يه فنجون چاي ريختم و (كه البته قبول دارم اين عكسه به هر چي شبيه غير از يه فنجون چايي) داشتم به ترتيب به وبلاگها سر ميزدم كه نظر بدم كه ييهو...!!! عجب داره والا...اميدوارم هر چه زودتر اين مشكل حل بشه..البته من اومدم به وبلاگتون و نوشته هاي زيباتون رو خوندم ولي خب نظر نميتونم بدم..!!! گويا جاده بلاگفا در دست تعميراست!!! البته گويا از سر كوچه وبلاگ من شروع كردن چون مثه اينكه شماها اين مشكل رو ندارين!!!خلاصه اينكه بدونين اگه نيومدم نه اينكه زهرا بي معرفته !!! اي باباااااااااا.... هااااااااااااااااا ؟!!!!!!!!!!! چي ميگه....!!!!!!؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 11:43 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
می آیي و آرام و پر از ايستادگي می روي و با سکوت وهم زده جاده شب یکسان می شوي نگاهت اما بر جای می ماند.. نگاهت را برمیدارم و خیره میشوم در مردمکهای بی نصیبش مردمکان تهی دست اما پر غرور در تكاپوي يك آزمايش خيره به آسمان نگاهم ایستاده ، نگاهم را چونان رازي سر به مهر مي كاوند و مرا به انتظار پاسخي شيرين مي نشانند ميروم تا غرق در ابهت نگاهت شوم ، نگاهت اما از من مي گريزد. نگاهم بر زمين مي افتد.. جواب آزمايشت را گرفته اي... من مبتلا به عصر يخبندان احساسم ! و اينك تو... به خيالت نگاهت را بر مي گيري و راه از پي مي نمايي هيهات كه ديگر به آسمان خيره نتواني شد.. مردمكان سياهت در اميد واهي يك لبخند نگاه تو را در توده وهم انگيز و سرد نگاهم به خواب رفته اند. مي نشيني ، ديگر توان ايستادنت نيست شايد ... ديگه نميدونم چه جوري تمومش كنم، گيجم ، شما بقيه اش رو بگيد... شايد ...؟؟ چي؟ ************** يه پيامك فوري : سلام دوستان الان فرداي ديروزي است كه اين پست رو گذاشتم.. اومدم بگم از ديروز هرچي ميام تو وبلاگهاتون كادر كامنت باز نميشه كه بخوام نظري بدم.. فكر مي كنم سايت در دست تعمير است.... چون اينجا هم يه تغييراتي كرده.. قربون همگي كه اومدين و نظر گذاشتين و ميذارين... به جناب عروجعلي خان هم بگم كه آدرس ايميلتون رو درست بديد تا جوابتون رو بدم!البته ميل فرستادم اما failed شد!! قربون همگي.....فعلاً.. (اونقدر وضع اينجا قاطي شده كه حتي اين انيميشن ها هم نيست اينجا دلم شديدا يه نيشخند جانانه مي خواد كه ميذاشتم اينجا . به يادش ........!!!)


+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 2:42 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
گوش بسپار تا آرام شوی... بگذار قطرات باران شیطنت خویش را بر عریانی کویر گونه هایت بنمایاند. و در خیال آبی دریا جاری شو...



+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 1:11 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
الان شنبه است که دارم اینارو می نویسم و این عکس رو هم اضافه کردم که پنج شنبه گفته بودم میذارم از یه زاویه دیگه که وقت نشده بود... *** ** *** *** *** *** *** ** *** *** چقدر بده آدم شب امتحاني داشته باشه... دیگه پست جدید فعلا نمیذارم. آخه پدرم دراومده! تو کف ضد حالم اساسی!

پنچ شنبه بالاخره رفتم انقلاب و افتخار داده و کتاب
روش تحقیق با تاکید بر نمی دونم چی چی واون
تاریخ تحلیلی در صدر اسلام رو خریدم!

آخه یکی نیس بگه تاریخ تحلیلی چه ربطی داره
به دانشجو زبان!!
!..Oh My God, sh!!(نزدیک بود یه حرف بد بزنما...)!
به من چه که فلان عرب تو فلان قرن عهد بوق
چه غلطی تو حرم سرا... لا اله الا الله !!!
دهان آدم و باز می کنن!!!چی بگم والا !!!
بابا من سر شنیدن نیمچه تاریخ خاندان ملا بنویس
خودمون از زبان سلیس ننه جون خوابم میگیره
چه برسه به تاریخ عرب جاهل !!!
حالا اینا همه به کنار من چه جوری خودم رو واسه
امتحان به لاهیجان برسونم ،اين اوضاع يخبندون جاده
از يه طرف و اون نظارت شديد امنيتي Manager گرامي
بر سر ورود و خروج كارمندان نيمه محترمش
كه خداي ناكرده مرخصي استعلاجي بگيرن
چه برسه ديگه به مرخصي تحصيلي از طرف ديگه!!!!
چي كار كنم حالاااااااااااااااااااااا
كي بخووووووووووووووونم
!
يكي به دادم برسه وا ويلا![]()
exam دارم هيچي نخوندم تا به حالا![]()
امتحان هام 2تا 2 تا تو يه روزه![]()
نمي رسم بخونمش به مولا![]()
اي وااااااااااااااااااااااااااااي..

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 11:20 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
سلام سلام
ازاونجایی که دیرم شده بدون هیچ حرفی عکس آدم برفیمو میذارم براتون تا حالشو ببرید!!!!

تازه اینم از یه زاویه دیگه .......تازه بدون هیچ امکاناتی...
کیفیت دوربین موبم و حال می کنی....![]()
اینو بعدا میذارم وقت نیس.....
بگذریم ازینکه چه سکندری در پی جا خالی دادن در مقابل شبیخون دوستم ، خوردم !!!
و كلي ماجرا و بي جنبه بازي بعضيا و حال و هول و ضد حال ديگه!!!!!
كه وقت ندارم بگم..... ب ع داااااااااااااْ !!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 12:45 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
آن هنگام كه نگاهم را با نگاه سرد و یخ زده جاده همراه ساختم و دلم از هر چه دلمردگي ، لبريز شد ، آن هنگام كه باد با هاي و هوي حزن انگيز سكوت ابدي پاييز را در گوشم زمزمه كرد ، آن هنگام كه آن همه نقش و نگار پر طيف تنها خاطره اي شد ميان برگهاي قرمز نارنجي دفتر زمان ، و چشمهايم كوررنگي را در زير سايه هاي خاكستري باور كرد ، در كشاكش ميان هستي و نيستي و در اعماق بيم وهراس نابودي ، و در پشت پلكهاي بسته از درد و قلبهاي سفيد و تهي از نقش تو را ديدم چگونه ، كه طرحي نو درانداختي و رنگي ديگر بر ديدگان زمين زدي . رنگي كه نه قرمز بود و نه نارنجي نه زرد و نه سبز اما آماجي از طراوت و تازگي بود ... و چه زیباست رد پای برف.. نه !!! گويا نميشه ! رو ذهنم حسابي برف نشسته ... جمله هام خوب ازاب در نمياد... خدايا همه اين صغري كبري چيدنم واسه اين بود كه بگم ،محشري ! حرف نداري .با اين برف زيبايي كه امروزاومد و هنوز هم ادامه داره... واي اگه بدونين میدون ولیعصر چه خوشکل شده بود..اینجارو چی میگی ..وااااااااااای اگه بدونین پشت پنجره چه خبره. ..البته الان به کسی نگینا << كه البته من كه تا حالا پاركه رو نديدم ميخواد تا اون پارك ته قائم مقام بكشوندم... بهر حال ..بریم اونجا برف بازی... خب دیگه بهتره کم کم جمع و جور کنم و برم... یک آدم برفی بسااااااااااااااازم خودش حض کنه ! (در اینجا آرایه ایهام بکار رفته است)
روز برفی همگی مبارکه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قسم به زیبایی مخلوقاتت که تو زیبای مطلق هستی ![]()

.![]()
..حيف ..اونوقت من اينجا بايد نشسته باشم
همكارم كه دوستمه زنگ زده كه
۲در كنيم بريم تو اون پارك پشت شركت
فكر كنم از خودش دراورده
شایدم بریم پارک ساعی
>>![]()
بای بای....![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:19 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
از اونجائيكه اين چند خطي كه اينجا نوشته بودم
۲باره اون لعنتي هارو به يادم مي انداخت حذفش كردم.
دلم ميخواست امروز از آدم برفي و از دليلم واسه نوشتن حرفهاي خصوصي يه دوست تو
پست قبليم و نظرم راجع به نظرات شما بنويسم.
و جواب اون چراهايي رو بدم كه يكي ازم پرسيده...
اما حوصله ندارم. حوصله خودم رو هم ندارم.
شايدم اون راست ميگه :
بيچاره من ....
دلم واسه خودم ميسوزه...

دوستان یک لحظه بر من بنگرید
درسکوت شب صدایم بشنوید
تابی از ماندن ندارم همدلان
بانگ درد ای خدایم بشنوید
هیچکس دستی به سویم وانکرد
آن دمی کز سوز غم میسوختم
دید اشکم را ولی هرگز نگفت
از جه بر این ره نگه میدوختم
دوستان رنگی ندارد زندگی
هرنفس بیهوده تر می سازدم
میرسد امشب به پایان قصه ام
من ز عمق تیرگی ها آمدم...
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود!!!

از همه دوستاني كه نظر دادن ممنون.مي بخشيد اگه احيايا دير ميام به وبلاگتون
مي خواهم كمي تنهاشوم باغربت و اندوه...
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 10:6 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
میخوام اینبار از حرفهای خصوصی یک آدم برفی براتون بگم که چطور یکطرفه قضاوت کرد
و خودش رو بی دلیل به دار نیستی آویخت ... کسی که شما هم حتما از غیبت ناگهانیش متعجبید!
اینا حرفای دل یه آدم برفی که حتی نتونست تا اومدن فصل زندگیش دووم بیاره و
تو گرگ و میش احساس و منطق محو شد و سرانجام سر شار از حس ..؟.. آب شد !
خب من وبلاگمو به خاطره اینکه دیگه مزاحمتی برای تو ایجاد نکنم حذف کردم و....
وقتی پاییز قلاده بادو رها میکنه
و شاخه ای رو که روش نشستی بی هیچ رحمی میشکنه
تموم زندگیت میندازی تو خورجین پینه بسته زندگیت
و رهسپار شاخه ای دیگه ای رو درخت دیگه ای میشی
وفکر میکنی که این شاخه واین درخت همون قسم راست بهاره
که عمو نوروز آروم آروم تو گوشت زمزمه کرد.
اما نه.
وقتی میفتی تو جاده سرد و نمناک پاییز دیگه نباید انتظار داشته باشی
که بازیچه کثیف روزگار نشی.
تو هم درخت مهربونی نبودی.
وباز من و خورجین و این سفر... .

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 9:34 AM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |
امروز مي خواستم از اتقاقات اين ۲ روز و نصفي كه نبودم واستون بگم. ازاون ۲ساعتي كه روز چهارشنبه تو ترمينال غرب روي يكي از اون صندليهاي غربت زده قاطي اون همه آدم هاي جور واجور و رنگارنگ نشسته بودم. آدمهايي كه هر كدومشون واسم يه علامت سوال -؟- بزرگ بودن و بعضيا شون هم كه بجز با علامت تعجب- !- جور ديگه اي نمي تونستي نيگاشون كني. مي خواستم از دختر و پسر جووني كه كيپ تو كيپ هم كنارم نشسته بودن و love ميتركوندن و واسه هم ديگه هندونه شب يلدا برش ميزدن ، بگم كه چطور وقتي دختره ميره (خيلي معذرت ميخوام اون پسره... به بهونه سيگار كشيدن ميره تو محوطه ، به ديوار در ورودي تكيه ميده و به هر تر گل ورگلي كه رد ميشه با اون ،اون چشاي ور قلمبيده اه اه چندش يه نگاه نافذي ميندازه !!!و يه چشمش هم به مسيري است كه به سرويس .. ختم ميشه كه مبادا عشق اول سرزده وارد بشه!!! حالا خوبه تيپ و قيافه هم نداشت پسرهء ... حيف خر والاق!!! عجب زمونه اي شده ،خر و الاقم يه جو مرام دارن والا !!!شيطونه ميگه ...، لا اله الا الله ! مي گفتم ; يا از دختري بگم كه تو اتوبوس كنارم نشسته بود كه دانشجوي پزشكي دانشگاه تهران بود اونوقت نمي دونست چند وقت قبل تو دانشگاه چي گذشته!اين دختره ازون ...ها بودها،خداييش اصلا فاز نمي داد آدم 4كلمه باهاش حرف نا حسابي بزنه چه برسه به 2كلمه حرف حساب!واي جاي شقايق خالي!!! شقايق دانشجوي دكتراي دانشگاه تربيت مدرس است كه تو همين رفت و آمدا و ديدن اتفاقي تو اتوبوس براي چندمين باربا هم صميمي شديم.خيلي ماهه ،الان هر وقت مي خوايم بريم زنگ ميزنيم بهم هماهنگ مي كنيم كه با هم باشيم.منتها خب اون كمتر مياد شمال.بخاطر حجم زياد درساش،دكترا اونم تو 25 سالگي هويجوري كشككي كه نيست! سختي خاص خودش رو داره ! آره ديگه مي گفتم ، دختره اونجوري بود و واسه همين من سرم و با نگاه به سكوت وهم زده جاده كه ديگه توش از عشقبازي رنگ ها ي زرد و قرمز نارنجي خبري نبود و بجاش سفيد خاكستري نرم و لطيفي رو گوشه گوشه اش ميديدي ، و نوشتن و خوندن كتاب مهدي اخوان گرم مي كردم وگاهي هم اگه عشقم مي كشيد به كتاب و جزوه هاي درسيم يه چش غره اي ميرفتم!!! و تو ذهنم دنبال راه چاره اي مي بودم كه آيا مثلا ميشه بدون خريدن كتاب عمومي ها مثه روش تحقيق با تاكيد بر نيدونم چي چي و اون تاريخ كوفتي ، با تكيه برمتد استاد نوازي آن رو پاس كرد يا خير؟ كه ندا آمد نخير نميشه ، اين زنيكه فازمحبت نميده ،بيشين درست رو بخون بچه! خلاصه ، جاده به انتها رسيدن و ساعت ۱۰ و ..اي ي ي يه چيز جالب ! يه دستخوش دارم من !از اونجائيكه شب خسته راه بودم ، خواب رو با آغوش باز پذيرفتم و شدم بي خيال امتحان Final فرداش كه پنجشنبه صبح باشه ، رفتم امتحان دادم ،به جان خودم هيچي نخونده بودم ! همه شدن۱۰، ۱۲ دوستم مژگان ۱۸ شد. حالي به هوووووووووووووووولي !!!! نوش جونم! آيي ي ي خوابه عجب چسبيد!!!!! و اما بعدشم كه ۲تا كلاس رو ۲در كردم و رفتم دانشگاه پل تالشان رشت (كارداني ام رو اونجا خوندم) به بروبكس در واقع يه نفرشون كه دوست صميمي منه ، يه سري زدم. ما ۲ تا دوستيم خفن اند كلاس جون من يه خورده دانشگاه و بهم ريختيم به ياد اون قديما كلي گپ و عشق و صميميت ! بعدشم كه ۷ ونيم ۸ خونه بودم.شام ، ساعت ۹ خوابيدم تاااااااااااااااااااااااااا خود ۹:۳۰ صبح. آخه ساعت ۲:۳۰ بليط داشتم. بابا بزرگم هرسال گوسفند قربوني مي كرد اما امسال نميدونم چرا تو لحظه آخر نظرش عوض شد.يه كله پاچه ۱۰۰سال به اين سالا مهربون شمالي بود. داشت ميرفت خونه دخترش كه چند وقت ديگه يه پديده ديگه به اين دنيا اضافه مي كرد!!! واي خيلي باحال بود. تو اتو بوس فيلم نقاب رو گذاشته بودن، اولش پيرزنه فكر مي كرد چه فيلم خانوادگي خوبيه ،چه طبيعي ، هي تعريف وهي كر كرخنده ، اما بعد وقتي ميرسه به اونجاهايي كه مهشيد (اسمش مهشيد بود ديگه ؟!)و نيما در عين متاهل بودن مهشيد بهم ابراز love مي كنن و... اينا اووم ايييم اوووممم ،هموووووون اون قضايا ، اين مامان بزرگ مهربون،واي اگه بودين همچين اخماش رفت تو هم ،زيرلب فحش: <<اوووووو خاك مي سر ! كثا.. اه اه اه اي چه غلط كاري ايسته!!!>> هي لعنت مي فرستاد! خيلي حال كردم باهاش ،وقتي پياده شديم منتظر شدم تا اينكه با موبم شماره دامادش رو گرفت كه ببينه اومده يا نه ،كه اون 5 min با ترمينال فاصله داشت ، بنابرين من خداحافظي كردم و رفتم.كه ديدم خالم اينا اومدن دنبالم اينكه وفتي فكرمي كني به اينكه واااااااااي حالا تو اين سرما بايد تنهايي بري واتوبوس سوارشي و اگه خوش شانس باشي دچار سيستم آويزوني نشي و يا حتي بخواي تاكسي سوار شي و هلك هلك بري و موندي بر سر دو راهي كه خودت رو بكشي يا كوله پشتيت رو، بري خونه ، يهو موبت زنگ بخوره و يه صداي آشنا بگه كه ماشيني كه اونور خيابون پاركه و داره با فلشر داد ميزنه كه من اينجام بيا سوار شو ماشين اينجانب خاله گراميته ! كه چي شب يلدا اونجااااااااااااا بابا من دارم ميميرم از خواب!!! بي خيال ما بشين! ولي خدايي دستشون درد نكنه.خلاصه اينكه اونجا پيتزاي سوخته هنر دست پسرخاله رو نظاره گرديديم و يه ۲تا تخمه شكستيم ويه برش كوچولو هندوونه كه اين مراسم رو احيا كرده باشيم.خير سرم يه فالي هم گرفتم ، اگه بدونين حافظ چه چرت وپرتي تحويلم داد ! البته خوب سرش شلوغ بود ديشب واسه همين به ما كه رسيد سمبلش كرد و هويجوري يه بيت شعر پرووند!!! انقده مزخرف بود كه فقط يه تيكه اش يادمه: ............................................ ( نميدونم چي چي) ....تو را به خير و ما به سلامت! باشه حافظ خان باشه نوبت به ما كه رسيد نيومده خدافظي مي كني!!دارم واست! اووووووووووووووووووووووووفي! خودمونيم چقدرحرف زدم !!! كي اينارو مي خونه!
)،ميره W.C اونوقت
من شدم ۱۶
البته فقط يه نفر اونم ![]()
از كفمون رفت! راستي عيدتون
مبارك باشه!
. خب شب يلدا رو هم كه تو راه بوديم!!! اومدني همسفرم يه پيرزن ![]()
انقده حس خوبيه!!!
!اي ول! ![]()
![]()
*** ![]()
***
*** ![]()
***


+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 4:8 PM توسط زهرا یه غریبه بي منطق !!! |